مهدي جان!
چقدر دل براي لحظه آمدنت بي صبرانه مي تپد، بغض پنهانم پشت حصار حنجره زنداني است كاش مي آمدي و بغضم را مي شكستي، امروز دستانم را به سوي آسمان بيكران دراز ميكنم، دستهايم تا آسمان قد ميكشند و از چشمانم درياي اشك جاري ميشود.چشمانم را ميبندم و به پرنده خيالم اجازه ميدهم تا اوج آسمان روياهايم پر بزند. تا چشم كار ميكند بيابان است و خار و ريگهاي داغ كه پاهاي برهنهام را ميسوزاند. از فرط درماندگي فرياد ميزنم، مگر تو نبودي كه گفتي در انتهاي همين جاده تو را خواهم يافت، پس چرا هر چه ميروم بيشتر درمانده ميشوم؟ چرا اين جاده پاياني ندارد؟ ميخواهم از عمق وجود فرياد بزنم و بگويم: اي سبزترين غزل من، اگر بيايي خاك پايت را سركه چشمانم ميكنم. پس طلوع كن.

